تبليغاتX
دلم واسه ات تنگه




تنها همصحبتم
 

از وقتي به ياد دارم جز تصوير شكسته ام درون آينه همصحبتي نداشتم

وقتي كه اين تصوير مبهم و مبهم تر شد ، تا جايي كه خود نيز ياراي ديدن آن را نداشتم

تنها همصحبتم لحظات زندگي ام بودند

لحظاتي كه نميدانستم آيا به حرف هايم گوش مي سپارند يا نه؟!

دلم را به اين خوش ميكردم كه همصحبتي دارم كه فقط گوش مي كند و كنايه نمي زند و نصيحت نمي كند

ولي وقتي چشم بر هم نهادم احساس كردم او نيز علاق اي به شنيدن حرفهاي من كه آكنده از درد قديمي و آتش شعله ور است را ندارند

پس همصحبتم اشكهايم شدند كه از غم تنهايي از چشمانم جاري مي شدند

در زندگي سعي كردم دلي نشكنم و تلاش كنم دلي به دست آورم

ولي همه دل مرا شكستند و هيچ كس دلش را به من نسپرد!

                  مكن خود را به يار بد گرفتار كه من كردم پشيمانم از اين كار!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 22:22 توسط دختر تنها |


تنها نخواهی ماند
 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است...

آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:

« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 22:21 توسط دختر تنها |


غم و درد زندگی قلبمو داغون میکنه

دل بی پناهمو غصه پریشون میکنه

دشمن کهنه بوده با من همیشه زندگی

واسه من دیگه این زندگی نمیشه زندگی

               میشه که منم یه روز بشم بی غم تو زندگی

کسی بغض دل را به باران نگفت       پریشانیم را به طوفان نگفت

غزل های دلتنگیم را کسی       برای غروب بیابان نگفت

           برفت آفتاب از حوالی ما           کسی از عبور زمستان نگفت

        دل من گرفت از کویر عطش         کسی از نفس های باران نگفت

             رمه از تبانی تازی وگرگ      به تنگ آمد و کس به چوپان نگفت

 شب آمد به پایان بانگ خروس        پیام سحر را از ایوان نگفت

    ز آواز کوچه دل شیشه ریخت          کسی تسلیت به خیابان نگفت


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:14 توسط دختر تنها |


زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است ، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ، زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد ، زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست خبر رفتن موشک به فضا ، لمس تنهایی « ماه « ، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر ، زندگی « مجذورر » آیینه است ، زندگی گل به « توان » ابدیت ، زندگی « ضرب » زمین در ضربان دل ما ، زندگی « هندسه ی » ساده و یکسان نفسهاست .

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:10 توسط دختر تنها |



موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:4 توسط دختر تنها |


ديگه نمي بخشم تو رو كه قلبم وشكستيSmiley
بروبهونه هي نيار منتظر چي هستي
همش نگوقسمت نشد گردن اين و اون نذار
نمي تونم مثل تو شم سادگيمو به روم نيار
بگوكي عوض شده هي بخودت
تو يكي مثل خودت مي خواي و بس
بگو چي عض شده زندگيت
زندگيت فقط هوس فقط هوس
هنوزم يكم غروب مونده واسم يه خواب شب
تو يادم دادي رو عشق
هيشكي موندگار نشم
اين روزا قلبت بد جوري با دل ما تامي كنه
امروز مي گه دوست داره فرداحاشا ميكنه
    Smiley

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:3 توسط دختر تنها |


آمدی آن روز که دل مرده بود

آمدی آن روز که دل مرده بود                  

            روح مرا سیل غمت برده بود

غنچه ی سرخی که وفا نام داشت

                   در گذر حادثه پژمرده بود

بی تو جنون در سر و خنجر به چشم

                   عقده گلوگیر و دل آزرده بود

بی توچه گویم که به شب غیر اشک

                   این دل بی حوصله نشمرده بود

یا که به جز دست غمت هیچ کس

                   در بغل این سینه نیفشرده بود

قاب دلم عکس تو در بر گرفت

                   شیشه ی آن گرچه ترک خورده وبد

باز به پای تو افکندمش

                   گرچه فقط یک دل پا خورده بود


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:1 توسط دختر تنها |


فقط اينکه....خدايا دوست دارم...
گفتگو با خدا : 
 
در رؤياهايم  ديدم كه با خدا گفتگو  مي كنم..
خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد..
خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است..
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟
پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان...
اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند...
بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند...
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند...
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بياورند...
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند...
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده...
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند...
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي  نكرده اند...
دست هاي خدا دستانم را  گرفت...
براي مدتي سكوت كرديم...
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر...
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند  كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد...
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند...
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند...
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد تا زخم هاي  عميقي...  
در قلب  آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم...
اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم...
بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد...
كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد...
بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند...
فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند...
بياموزند  كه  دو نفر مي توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را  متفاوت ببينند...
بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند...
بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند...
من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم...
آيا  چيز  ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند  زد  و  گفت :
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...
هميشه

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 1:50 توسط دختر تنها |



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 1:30 توسط دختر تنها |


چرا نگفتی دوستش داری

غرور تا كي...

گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست... گاهي دل اينقدر تنگ مي شه که گريه هم کم مياره... يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره......!!


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 1:27 توسط دختر تنها |


دل هرکس دل نيست !!! :


من چه ميدانستم


دل هر کس دل نيست


قلبها زآهن و سنگ


قلبها بي خبر از عاطفه اند .


 


ترجيح ميدهم که درختي باشم


            در زير تازيانه ي کولاک و آذرخش


            با پويه ي شکفتن و گفتن


 


تا


رام صخره اي


            در نازو در نوازش باران


                        خاموش از براي شنفتن


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 1:24 توسط دختر تنها |


مرا دیگر نمی خواهی .....

مرا دیگر نمی خواهی ..

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

 تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

 نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

 ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

 برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 3:17 توسط دختر تنها |


من تموم قصه هام قصه توست

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشي


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 3:15 توسط دختر تنها |


 کاش ...    
                                   
ای کاش میشد با حرارت خورشید ریشه های بیگانگی و 
 
تردید را سوزاند ..ای کاش میشد از قفس تنگ حسرت و
 
اندوه به آسمان آبی آرزوها پر کشید و بر بالاترین قله
 
ایثار و مهربانی آشیانه ساخت .ای کاش میشد با ریشه
 
هایی از ایمان یا شاخه هایی از اعتماد و یکدلی با برگ
 
هایی از تقوا و گلبرگ هایی از صفا و صمیمیت با هر
 
چشمه ایی از عاطفه و مهر ومحبت در میان بوستانی از
 
 گذشت ومهربانی و دور از نامهربانی ها زندگی کرد

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 3:14 توسط دختر تنها |


سلام

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

مرسي كه به كلبه حقير من سر زدين


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 3:5 توسط دختر تنها |