از وقتي به ياد دارم جز تصوير شكسته ام درون آينه همصحبتي نداشتم
وقتي كه اين تصوير مبهم و مبهم تر شد ، تا جايي كه خود نيز ياراي ديدن آن را نداشتم
تنها همصحبتم لحظات زندگي ام بودند
لحظاتي كه نميدانستم آيا به حرف هايم گوش مي سپارند يا نه؟!
دلم را به اين خوش ميكردم كه همصحبتي دارم كه فقط گوش مي كند و كنايه نمي زند و نصيحت نمي كند
ولي وقتي چشم بر هم نهادم احساس كردم او نيز علاق اي به شنيدن حرفهاي من كه آكنده از درد قديمي و آتش شعله ور است را ندارند
پس همصحبتم اشكهايم شدند كه از غم تنهايي از چشمانم جاري مي شدند
در زندگي سعي كردم دلي نشكنم و تلاش كنم دلي به دست آورم
ولي همه دل مرا شكستند و هيچ كس دلش را به من نسپرد!
مكن خود را به يار بد گرفتار كه من كردم پشيمانم از اين كار!
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است...
آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»
و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
غم و درد زندگی قلبمو داغون میکنه
دل بی پناهمو غصه پریشون میکنه
دشمن کهنه بوده با من همیشه زندگی
واسه من دیگه این زندگی نمیشه زندگی
میشه که منم یه روز بشم بی غم تو زندگی

کسی بغض دل را به باران نگفت پریشانیم را به طوفان نگفت
غزل های دلتنگیم را کسی برای غروب بیابان نگفت
برفت آفتاب از حوالی ما کسی از عبور زمستان نگفت
دل من گرفت از کویر عطش کسی از نفس های باران نگفت
رمه از تبانی تازی وگرگ به تنگ آمد و کس به چوپان نگفت
شب آمد به پایان بانگ خروس پیام سحر را از ایوان نگفت
ز آواز کوچه دل شیشه ریخت کسی تسلیت به خیابان نگفت
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است ، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ، زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد ، زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست خبر رفتن موشک به فضا ، لمس تنهایی « ماه « ، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر ، زندگی « مجذورر » آیینه است ، زندگی گل به « توان » ابدیت ، زندگی « ضرب » زمین در ضربان دل ما ، زندگی « هندسه ی » ساده و یکسان نفسهاست .

بروبهونه هي نيار منتظر چي هستي
همش نگوقسمت نشد گردن اين و اون نذار
نمي تونم مثل تو شم سادگيمو به روم نيار
بگوكي عوض شده هي بخودت
تو يكي مثل خودت مي خواي و بس
بگو چي عض شده زندگيت
زندگيت فقط هوس فقط هوس
هنوزم يكم غروب مونده واسم يه خواب شب
تو يادم دادي رو عشق هيشكي موندگار نشم
اين روزا قلبت بد جوري با دل ما تامي كنه
امروز مي گه دوست داره فرداحاشا ميكنه


آمدی آن روز که دل مرده بود
روح مرا سیل غمت برده بود
غنچه ی سرخی که وفا نام داشت
در گذر حادثه پژمرده بود
بی تو جنون در سر و خنجر به چشم
عقده گلوگیر و دل آزرده بود
بی توچه گویم که به شب غیر اشک
این دل بی حوصله نشمرده بود
یا که به جز دست غمت هیچ کس
در بغل این سینه نیفشرده بود
قاب دلم عکس تو در بر گرفت
شیشه ی آن گرچه ترک خورده وبد
باز به پای تو افکندمش
گرچه فقط یک دل پا خورده بود
غرور تا كي...
گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست... گاهي دل اينقدر تنگ مي شه که گريه هم کم مياره... يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره......!!
دل هرکس دل نيست !!! :
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها زآهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند .
ترجيح ميدهم که درختي باشم
در زير تازيانه ي کولاک و آذرخش
با پويه ي شکفتن و گفتن
تا
رام صخره اي
در نازو در نوازش باران
خاموش از براي شنفتن

مرا دیگر نمی خواهی ..
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشي
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
مرسي كه به كلبه حقير من سر زدين



